رضا قليخان هدايت

1669

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نزيبد تخت را هر تن نشايد تاج را هر سر * نه هر سرخى بود مرجان نه هر سبزى بود مينا به جود اندر دو صد دريا به صدر اندر تنى مفرد * به جنگ اندر دو صد تنين به زين اندر تنى تنها در مدح سلطان مملان گفته چو بگشايد نگار من دو بادام و دو مرجان را * بدان نازان كند دل را بدين رنجان كند جان را من از مژگان بيارايم به مرواريد و مرجان رخ * چو از سى و سه مرواريد بردارد دو مرجان را چو نار كفته دارم دل به نار تفته آكنده * از آن گاهى كه دادم دل نگار نار پستان را دل من چون سپندانست و آن او چو سندانى * نپندارم كه با سندان بود طاقت سپندان را به كفر ايمان تبه كردم و ليكن رنج مردم را * زمانه بر دو خد او به كفر آراست ايمان را به نزد بخردان عيب است هركس را پرستيدن * مگر پاكيزه يزدان را و شاهنشاه مملان را و له ايضا نسيم باد بماند همى به عنبر ناب * سرشك ابر بماند به لؤلوئى خوشاب گرفته باز كنون برگ لاله جاى ترنج * گرفته باز كنون عندليب جاى غراب خروش بلبل بر شاخ گل به وقت سحر * چنان كه عاشق و معشوق در شده به عتاب ببار بر گل رعنا چو عاشق مهجور * به خون ديده رخ زرد خويش كرده خضاب چو دست داماد از روى نوعروس بشرم * همىفروكشد از روى لاله باد نقاب شكفته لاله چو جام شراب و لاله بر او * چو كفك رخشان اندر ميان جام شراب چو جان عاشق بخروشد ابر در گردون * چو زلف خوبان درپيچد آب در گرداب ز بس شكوفه شده سيم‌رنگ شاخ درخت * ز بس بنفشه شده مشكبوى روى تراب ز خون آهو بيجاده‌رنگ چنگ پلنگ * ز خون تيهو ياقوت‌فام چنگ عقاب سرشك باران بر برگ نو بنفشه پديد * چو برزنند به زلف بتان به مهر گلاب درخش باران هربار ز ابر گوهربار * چو تيغ بران از دست مير دشمن تاب